|
ایلعازر |
|
سهشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥ «این ایده که پس از این جنگ ، زندگی به «طور عادی » ادامه پیدا خواهد کرد یا حتا اینکه فرهنگ میتواند بازسازی شود – مثل اینکه باز سازی فرهنگ از قبل نفی آن نبوده است – ایده ای ابلهانه است .» این گفتار آدرنو واجد این بصیرت است که برخی رویدادها نمی توانند فراموش شوند و همواره حضورشان را به نحوی ابراز خواهند کرد ، چنان که گذر زمان هم نمیتواند اثر آن را خنثی کند و به اصطلاح مشمول گذر زمان شوند . در اینجا ما با نوعی سماجت هستی شناسانه طرف هستیم ، در واقعیت ( در اینجا واقعیت به معنای کانتی آن مورد نظر است ) چیزی روی می دهد که با قوانین آن نمی خواند و همین آن را به ماده ای غیر قابل حضم بدل می کند . شما فرض کنید ماده ای وجود دارد ، که حس آن را بدست داده اما مفاهیم پیشینی بر آن قابل اطلاق نیستند . در این حالت شما از طرفی با جزئی از واقعیت طرف هستید ، حس ماده آن را دریافت کرده اما از طرفی این مورد جزئی از واقعیت نیست . (البته این مقایسه چندان دقیق نیست ) به نظر من در رابطه عاشقانه ، خیانت چنین حالتی را دارد و پس از آشکار شدنش و حتا به رغم ندامت طرفی که مرتکب خیانت شده ، دیگر رابطه به «طور عادی » ادامه پیدا نخواهد کرد . آنجا هم با نوعی تعرض به واقعیت طرف هستیم و یا به اصطلاح ژیژک عالم خیال طرفی که مورد خیانت قرار گرفته ، آماج حمله ای شدید واقع شده است . در اینجا فرد درون روایتی که به شکل اجرایی ساخته می شود ، رابطه عاشقانه و محدوده فضای آن را وضع می کند . به نظر من این محدوده را نمیتوان چندان دلبخواهی عوض کرد و آن را از برخی ذاتیاتش تهی ساخت . چرا که از قبل در تعریف عشق خیانت وجود دارد . درون این فضا انتظارات و امیدهایی شکل می گیرد که اساسش اعتماد طرفین به یکدیگر و صرف نظر کردن (renunciation) در خیلی از مواقع است . اما پس از اتفاق افتادن چیزی که در این چارچوب نمی گنجد مثل خیانت ، تنها راه نفی ارادی این رابطه و فضا است چیزی که بالاخره ما را از این توهم که همه چیزی ممکن است به روال عادی خود باز گردد نجات می دهد .
پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥ تایلر : می دونی چرا توی هواپیما ماسک اکسيژن می ذارن ؟ جک : برای این که بتونیم نفس بکشیم . تایلر : اکسیژن آدمو نشئه (high) می کنه . توی یه موقعیت بحرانی ، آدم نفس های وحشت زده می کشه . بعد یه دفعه راضی و مطیع می شی و تقدیرت رو قبول می کنی . همه اینها تو این هست . از فیلم باشگاه مشت زنی
پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥ «تو اگر بسته ای بار سفر تو اگر نیستی دیگر پس چرا از همه جا من صدای تپش قلب تو را می شنوم؟» پ. ن. چند روزی است که سرما خورده ام و در ضمن کمی هم تب دارم . به نظرم همین باعث شده تا این شعر عمران صلاحی یادم بیاید ! شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٥ آرش می گفت : کسی که بسیاری از ما او را دوست داریم 18 تا 21 بار ارباب حلقه ها را خوانده است . صر فنظر از گفتن همین حرف که لااقل برای من بسیار وسوسه کننده است تا حداقل یکبار این کتاب را بخوانم ، به قول آرش در خواندن این کتاب نوعی حس نوستالژیک موج می زند . (البته نه فقط نوستالژیا برای گذشته ) نوستالژیا برای جهانی که هنوز در آن چیزهایی به نام صداقت و راستی وجود دارد ، تمایز خیر و شر از میان نرفته و هنوز همه چیز یک دست نشده است . این را میتوان به صراحت گفت که با ویران شدن تمایز میان خیر وشر بسیاری از چیزها از دست می رود . شکل زندگی جدید به مدد تبلیغ نوعی از اخلاق که تنها در آن سر و کارش با فرد تجربی است ، و نقطه تمرکزش هم لذت فوری و فوتی این فرد عملا اخلاق را از خودش تهی می کند . بنا بر تفسیر آدرنو از کانت مسائل اخلاق ناشی است از روابط بین انسان بعنوان فرد طبیعی و تجربی و انسان بعنوان موجودی صاحب عقل که فقط بوسیله عقلش تعین می یابد . و حفظ همین تنش بین امر جزئی و امر کلی است که اخلاق را بر می سازد . برای فردی که «تحت فشار الزام آور سوائق کوری عمل می کند که از عقلش چندان مستقلند ، تصور آزادی امکان پذیر نیست ... این به یک اعتبار یعنی او بیرون از قلمرو مساله خیر و شر قرار دارد .» (آدرنو) همانطور که می بینید این پافشاری بر روی خیر و شر ، پافشاری بر روی آزادی و رهایی است و بی آن ما با موجوداتی طرف هستیم که بگذارید از این اصطلاح کلیشه ای استفاده کنم « نمیتوان آنها را انسان نامید .» این موجودات چنان واپس می روند که حتا یک کودک هم میتواند از کارشان مشمئز شود. آرش می گفت همان آدم دوست داشتنی از عکسی برایش حرف زده که ژیژک آن را مورد تحلیل قرار داده ، عکسی در یکی از سایتهای پورنوگرافی در باره سکس با کودکان ، به این نحو که کسی در آن عکس مستربیشن می کند و اسپرمش را بر صورت کودکی می پاشد . بقول آرش در اینجا حقیقت در صورت کودکی است که از این کار مشمئز شده است . و به نظر من وقتی کودکی از صاحب کاری این چنین احساس بیزاری می کند او به بدترین وجه واپس رفته است ، واپس روی به جهان زیر آب . سهشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ اوضاع خیلی ال شده . اعضای شورای امنیت به اتفاق قطعنامه ای علیه ایران تصویب کردند و تا پایان ماه آگوست به ایران مهلت دادند . تنها قطر با این قطعنامه مخالفت کرده است . چین و روسیه هم دارند به اردوی آمریکا و غرب می پیوندند . از طرفی جنگ هم به شکلی آغاز شده است . به نقل (( آمريكا با ايران از هم اكنون در جنگ است، اما فعلا بين جانشينهاي اين دو جنگ درگرفته است.)) عصبیت تهران هم شاید گواهی بر این امر باشد . در خطبه های اخیر نماز جمعه ، امام جمعه تهران از روزنامه ها خواست مطالب صهیونیستی ننویسند و به اصطلاح حزب الله و سیاستها ی حمایتی از آن فراتر از چون و چرا شده است . در این شرایط تصمیم گیری برای ما شهروندان خیلی دشوار است با اینهمه همواره باید یادمان باشد که جنگ تهدیدی اساسی است و همانطور که عامل فشل شدن انقلاب 57 جنگ بود ، این اتفاق میتواند همواره تکرار شود و این دستاوردهای نیم بند را هم بر باد بدهد . به قول مونتسکیو عشق به قانون و عشق به سرزمین پدری ذات سیاست است و حتا میخواهم بگویم ذات سیاست مدرن است ، سیاستی که با ظهورش فردگرایی ، استقلال حوزه سیاست و طلوع دولت ملت همراه شد ، و بیش از تاکیدش بر عناصر ایدئولوژیک مثل دین و قومیت ، از همان ابتدا تاکیدش بر روی زمین بود . چیزی که اکنون در سیاست حاکمان ما وجود ندارد و سیاست ورزی برایشان صرفا پافشاری بر عناصر معین ایدئولوژیکی است . سهشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥ دوست من، ترجمه ات خوب بود . اما مساله فقط این نیست . همانطور که قبلا هم بهت گفته بودم فلسفه نوعی بیرحم بودن را که لازمه تفکر انتقادی است به آدم می آموزد و همین باعث می شود آدم با شعر هم بیرحمانه برخورد کند . دست کم با تفسیری خاص از گفتار آدرنو درباره شعرپس از آشویتس ، شاعران و خیال بافهایی که خود را خیلی جدی می گیرند وبه لطف یک شکل خاص زندگی خود را واجد نوعی موضع ممتاز معرفتی می دانند نمی توان خیلی جدی گرفت . شکل خاص زندگی ای که آشویتش پدید آورد پدید آورنده انسانهایی (موجوداتی ) بود که در اردوگاهها بی هیچ خیالی و امیدی زندگی می کردند ( یا حتا به قول آن دوست اصلا واژه امید در ترمهایشان وجود نداشت ، زبان آنها به قول صاحب وبلاگ شکل زندگی به زبان بنایان بندهای نخستین پژوهشهای فلسفی شبیه است ) ، حتا به قول آرنت در صف های طویلی مرگ را انتظار می کشیدند لیکن هیچگاه گزارش نشد که عده ای از آنها با هم دست به یکی کنند و یکی از این جلادان را نابود کنند. انسانی که به واسطه آشویتس انسانیتش را همراه با تمام شادیها ، حرصها و امیدهایش از دست داد ، یک انسان خاص نیست بلکه بطور بالقوه وضعیتی است که همه ما ممکن بود و هست در آن قرار بگیریم و آن موقع سخن گفتن از گودل ، آدرنو و رخداد هیچ محلی از اعراب ندارد . ( به قول آقای فرهاد پور این وضعیت از وضعیت حیوانی هم پست تر است ، زیرا در آن هیچ صیانت نفسی وجود ندارد و عده ای از این موجودات اردوگاهی حتا توانایی غذا خوردن را نیز از دست داده بودند.) گفتار آدرنو یک گفتار فانتزی نیست ، حتا فراتر از نوعی توجه به آن قربانیان ،به نظر من از نوعی عدم امکان حرف می زند . به نظر من تمام شکلهای زندگی پیش و پس از زندگی اردوگاهی ، زندگی اردوگاهی را در خود نهفته دارند ، یا بطور بالقوه میتوانند به آن بدل شوند . شاید به همین دلیل است که به گمان بعضی ، ویتگنشتاین پژوهشها را بازبان بیروح و بیرحم اردوگاهی آغاز می کند . شاید آن زمان که با تو از جهان رنگی و انتزاعی حرف می زدم منظورم چنین چیزهایی بود . پیامدهای فلسفه خیلی جاها به سود ادبیات نیست و همین پیامدها ترکهایی در جهان خصوصی ادبیات ایجاد کرده است. جدای اینکه من از گینزبرگ خوشم می آید یا نه ، که اصلا مهم نیست ، میخواهم توجه ات را به یک نکته جلب کنم : تفاوت فیلسوفی مثل هیدگر و آدرنو در موضع گیریشان در مورد شعر کاملا مشخص می شود : برای هیدگر شعر جایی است که پرسش حقیقت محلی از اعراب پیدا می کند . پس لابد شاعر، با تربیتی خاص و واجد تجربه هایی خاص شدن، موضع ممتاز معرفتی ای پیداخواهد کرد و آنچه همه نمی بینند او میتواند ببیند و تجربه کند . نقد بدیو به هیدگر درباره حقیقت و انحصار آن به شعر هم جالب است . لیکن آدرنو شجاعانه اسیر عرفان بازیهای غربی و شرقی نمی شود( چیزی که به هر حال من هم زمانی اسیرش بودم ) و با بسط فلسفه اش ، به شکلی فلسفی زوال تجربه را نشان می دهد چیزی که خواه نا خواه پیامد خوبی برای شعر نخواهد داشت . در ایجاست که برای من پیوند بکت و آدرنو جالب می شود . به نظر من اینها تفاوت های عمده ای است که به شکل ریشه ای موضع آدرنو را از هیدگر جدا می کند . ( امیدوارم من هم دست کم به این موضع آدرنو وفادار بمانم ) اما حکایت این شعر و عمده کردن چیزی به نام بدن ، همان استدلالهایی که ژیژک به کمک کل گرایی دیویدسون ، علیه لویناس و مفهوم چهره بکار گرفت در اینجا نیز مصداق دارد .
سهشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥ امروز دوم خرداد ماه است . روزی که آن رای گيری کذايی انجام می شد هنوز دوم خردادی وجود نداشت و تنها وقتی که همه چيز تمام شد و از فردای آن روز بود که دوم خرداد نام گرفت ؛ به عبارت ديگر در دوم خرداد هنوز دوم خردادی وجود نداشت. می شد جنبشی که در آن روز شکل گرفته بود ؛ مثلا جنبش دموکراسی خواهی يا چيزی از اين قبيل نام بگيرد اما هم به خاطر فراگير بودنش و هم به خاطر امکانات گسترده اش که ممکن بود تمام اقشار اجتماع از آن نصيب ببرند؛ در فرآيندی مجهول دوم خرداد ناميده شد. ( البته نام گذاری خود فرآيندی است که اولا با مجموعه صفاتی که مدلول نام دارد کاری ندارد و همين ميتواند خود عمل را به عملی هويت ساز تبديل کند و هويتی خاص را به مدلول مورد نظر ببخشد .در اينجا من نظريه کريپکی را درباره اسامی خاص می پسندم؛ نظريه ای که به شکل ريشه ای نقد نظريه راسل و سرل است. مطابق نظر آنها نامها تغيير شکل يافته وصفها هستند و با آنها معادل و هم معنايند به نحوي که در يک تحليل ميتوان به جاي اسم ، وصف معادلش را قرار داد و آن اسم را از جمله مورد تحليل حذف نمود. همچنين وصف خاص است که مدلول يک نام را معين مي کند ؛ کريپکي مدعي است نظريه سرل و راسل هر دو غلط است و هر دو آنها صدقهاي ممکن را ضروري مي پندارند . به اين معنا که صفاتی را برای مدلول فرض می گيرد که مدلول در تمام جهانهای ممکن واجد آنها است . کريپکی بر آن است که اگر نام را بامجموعه ای از صفات برابر بگيريم مدلول اين نام در جهانهای ممکن تغيير می کند ؛ ليکن مدلول يک نام خاص در تمام جهانهای ممکن يکی است . ) نام گذاری دوم خرداد از اين حيث نامگذاری ای بود و آن را ميتوان با رخدادهای سياسی ای که بوسيله مجموعه از صفات معين می شوند ؛ مثل جنبش دانشجويی ۶۸ يا انقلاب اسلامی ۵۷ در تقابل قرار داد و همين آن را خاص می کند . پيشفرض کریپکی در نظريه اش اينست که مدلول نام واجد امکانات بسيار است و به نظر من نوعی معرفت ضمنی به امکانات گسترده موجود در کنه اين رخداد؛ اين رخداد را واجد دالی صلب کرد . تجربه رخداد دوم خرداد تجربه فوران امکانات و بالقوه گی های تازه بود و همين است که تجربه آن را به تجربه چيزی سراپا نو بدل می کند؛ و باز هم همين است که به ما گاهی اجازه دهد برايش دلتنگ شويم . تفکر کردن درباره رخداد بيش از هر چيز مديون مراد فرهاد پور است . دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤ فراموش کردن و فراموش شدن
نوشته: پل تیلیش ترجمه: علي عبّاسبيگي تمام نیروی خود را صرف یک کار می کنم ، و آن اینکه گذشته را فراموش کنم و با انتظار و امید به آنچه در پیش است چشم بدوزم . فیلیپیان 3:13 این سخنان بسیار شخصی پولس که در یکی از شخصی ترین نامه هایش آشکار می شود ، ما را وادار به طرح این پرسش ها می کند – که پولس چه چیزی را می خواست فراموش کند ؟ ما چه چیزی را فراموش می کنیم و چه چیزی را به یاد می آوریم ؟ کارکرد فراموش کردن در زندگی انسان و کل جهانیان چیست ؟ و بالاتر از همه ما باید چه چیزی را به یاد بیاوریم و چه چیزی را فراموش کنیم ؟ با وجود این در حین طرح این پرسشها ، پرسش پریشان کننده تری نیز به ذهن خطور می کند – این پرسش که برای یک شی یا یک موجود فراموش شدن به معنایی است ؟ وقتی بخشهایی یا کل وجودمان ، در دوره ای یا سراسر زندگی فراموش می شوند ، این فراموشی به چه معنایی است ؟ این تصور که ممکن است ما برای ابد فراموش شویم ، چه اثری بر ما میگذارد ؟ چگونه میتوانیم سخنان واعظی را تاب بیاوریم وقتی که می گوید مردگان کسانی هستند که " خاطره آنها دیگر مرده است " و " همراه با عشقها و نفرتهایشان " فراموش شده اند و یا بنا بر سرودی مذهبی ، منزلگاهشان دیگر آنها را به جای نمی آورد .
چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤ در هر دوست داشتنی لحظه ای وجود دارد که بسیار تعیین کننده و حیاتی است و به گمان من اساس هر دوست داشتنی را وجود چنین لحظه ای تشکیل میدهد . لحظه ای که یکی از طرفین رابطه از خود می پرسد آیا همه اش دروغ بود ؟ آیا اصلا چنین دوست داشتنی در کار بود؟ دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤ یک ترانه قدیمی از Roussos . من اینو خیلی دوست دارم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٦ ق.ظ توسط علی عباس بیگیHear the wind sing a sad, old song [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك رخداد درنگ سبز تويی دازاين هيچ در پيچ راز بهت شمال از شمال غربی تنها اگر دمی همراهترين ناخونک فلسفه امرِ منفی شاید روح خیابان آگورا زندگی- تنهایی فرانکولا کندوي هفت آرش نراقی Form Of Life Peter Hank Melancholicscience |
